|
نويسنده مقاله : سيد حميد حسيني سمناني
قيام مسلحانهي علي پهلوي بر ضد محمد رضا پهلوي (۲) قسمت اول

قيام 15 خرداد، نقطهي عطفي در تاريخ مبارزات ملت ايران بود. كشتار مردم در آن روز به دست ارتش شاه، مرحلهي نويني در شيوهي مبارزاتي ملت ايران پديد آورد و عدم كارايي مبارزات مسالمت آميز و پارلمانتاريستي را به درستي آشكار كرد. اين واقعيت اذهان و انديشهها را به سوي خود كشيد كه شاه و درباريها، جز زبان زور نميفهمند و با آنان تنها با زبان سرب و گلوله ميتوان سخن گفت. از اين رو، انديشهي مبارزات قهرآميز در ميان اقشار و طبقات گوناگون جامعه رشد كرد و ريشه دوانيد. از كسبه و بازاري تا طلبه و روحاني و دانشگاهي به قيام مسلحانه روي آوردند و جنبشهاي قهرآميز يكي پس از ديگري پديد آمد. حركت مسلحانهي گروه بخارايي كه به اعدام انقلابي حسنعلي منصور، نخست وزير آن روز كشيده شد، خيزش خود جوش رضا شمس آبادي، آن فرزند رشيد اسلام در كاخ مرمر در 21 فروردين 1344 كه لرزه بر اندام شاه افكند، كشف گروهي زير نام حزب ملل اسلامي كه در تدارك اسلحه و مواد منفجره براي دست زدن به قيام مسلحانه بودند، نيز جنبشهاي چريكي از سوي گروههاي مختلف مانند گروه سياهكل، فدائيان خلق، مجاهدين خلق، گروه اباذر، مهدويون، منصورون و... از پديدههايي بود كه در پي قيام 15 خرداد به وجود آمد و گسترش يافت. به دنبال طرح حكومت اسلامي از سوي امام در سال 1348 در نجف اشرف، مبارزان مسلمان با انگيزهي جديتري به حركتهاي قهرآميز برخاستند و مبارزه بر ضد رژيم شاه را پي گرفتند. بسياري از آنان حتي در مرحلهي بازجويي و محاكمه نيز اعتراف كردند كه هدف آنان از خيزش و جنبش تشكيل حكومت اسلامي بوده است. چنانكه در شمارهي قبل هم آورده شد، حركت مسلحانه بر ضد شاه و رژيم شاهي به دربار نيز سرايت كرد و عناصري از نورچشميها و جوانان درباري كه از اوضاع ناخشنود بودند، به مبارزه با شرايط موجود برخاستند و به قيام مسلحانه دست زدند. علي پهلوي پسر شاهپور عليرضا پهلوي، همراه بهمن حجت كاشاني از ناراضيهاي دربار و هيأت حاكمهي آن روز ايران بودند كه در سال 1350 برنامهاي را براي براندازي رژيم پادشاهي تدارك ديدند و تا مرحلهي برخورد مسلحانه پيش رفتند. آنها نخست به خرمدره كه منطقهاي كوهستاني در نزديكي زنجان و ابهر ميباشد كوچ كردند و پس از مدتي تبليغات در ميان روستائيان بر ضد شاه، حجت كاشاني، همراه همسر و فرزندان خود به ارتفاعات خرمدره صعود كرد و در ميان يك غار سنگر گرفت. تلاش ساواك و دربار براي بازگردانيدن او از كوه و كشانيدن او به زندگي عادي نتيجهاي نداد. درباريها و مقامات ساواك با آگاهي از روحيهي ديني علي پهلوي و حجت كاشاني به برخي از روحانيان منطقه كه از افراد سادهانديش و يا خود باخته بودند، متوسل شدند و ملاي روستاي خرمدره را براي مذاكره و پند و اندرز به پناهگاه حجت كاشاني فرستادند و به گفتگو با نامبرده واداشتند. ليكن از اين ترفند نيز طرفي برنبستند. در يكي از گزارشهاي ساواك زنجان دربارهي حجت كاشاني و علي پهلوي آمده است: 

... تحقيقات انجام شده حاكي است بهمن حجتي كاشاني از مدتها قبل [درصدد] مبارزه با افراد بيدين بوده و عقيدهمند است كه مانند پيامبر اسلام وظيفه دارد مردم را به راه راست هدايت و از گمراهي آنها جلوگيري كند و چندين بار نيز در مورد عدم ارشاد مردم به [وسيله] روحانيون اعتراض و از جمله خاطر نشان ساخته كه راديو و تلويزيون و چاي حرام است و بايد توسط روحانيون تحريم گردد و حتي سماورها و راديوهاي كارگران خود را معدوم نموده است. ياد شده، كليهي درآمد مزرعه و مستمري اهدائي پرفسور عدل (ماهانه 150000 ريال) را صرف كمك به افراد مستمند نموده و از اين طريق بين آنان محبوبيتي كسب نموده است. ياد شده از چندي قبل به اطرافيان خود خاطرنشان ساخته چون در طول اقامت خود در خرمدره نتوانسته مردم را به راه راست هدايت و آنها را مجبور به اطاعت از مباني اسلامي نمايم لذا مانند پيامبر هجرت نموده و در فرصتي مناسب جهاد خواهم نمود. وي در محل اقامت خود در كوه از كمك روستائيان بهرهمند شده و برابر اطلاع واصله همسر خود را كه افليج است روي دستها بلند كرده و يا حسين ميگويد و به سه فرزند خود تلقين نموده چنان كه شما و همسرم بميريد به بهشت ميرويد... بهمن حجت كاشاني پس از مدتي زيستن در ارتفاعات ياد شده در تاريخ 30 فروردين 1354 ـ بنا بر گزارش ساواك ـ تنها و بدون همسر و فرزندان وارد كشتزار خود در خرمدره ميشود و چند تن از كارگران خود را به گلوله ميبندد كه دو تن از آنان به نامهاي غلام و عين الدوله از پاي درميآيند، يك تن زخمي ميشود و يك تن ديگر آسيبي نميبيند. به نظر ميرسد علت دست زدن او به اين عمل روي ذهنيت نسبت به كارگران بوده است كه از سوي ساواك به عنوان منبع و به نام كارگر در كنار او گماشته شده بودند. نامبرده پس از به گلوله بستن چند تن از كارگران با وسيلهي نقليهاي كه علي پهلوي در اختيار او قرار ميدهد، به جانب تهران حركت ميكند تا به ترور چند تن از مقامات دولتي مانند امير عباس هويدا نخست وزير، امير اسدالله علم، خسرو جهانباني، عبدالعزيز فرمان فرمائيان، قره گوزلو و پرفسور عدل دست بزند. اينكه نام شاه در ليست او نيامده است، شايد به علت عدم دسترسي او به كاخ سلطنتي و شخص شاه بوده است. در يكي از گزارشها در ميان كساني كه قصد ترور آنان را داشته نام فرح ديبا نيز آمده است. در پي حركت او به جانب تهران يكي از كارگران كشتزار او در خرمدره بيدرنگ ماجرا را به شهرباني گزارش ميكند. شهرباني خرمدره نيز به وسيلهي بيسيم، شهرباني و ژاندارمري ابهر را در جريان قرار ميدهد و بيدرنگ به بستن راهها دست ميزنند. حجت كاشاني كه راهها را در كنترل و محاصرهي مأموران ميبيند، ماشين را در ميان راه رها ميكند و از بيراهه خود را به تهران ميرساند و به منزل يكي از دوستان ديرينهي خود به نام تاجدار ميرود و قصد خود را براي ترور شماري از مقامات دولتي با او در ميان ميگذارد و از او براي اجراي اين نقشه كمك ميخواهد. نامبرده به بهانهي اينكه با يك نفر انگليسي قرار ملاقات دارد، از منزل بيرون ميآيد و جريان را به پرويز ثابتي (رئيس وقت ساواك تهران) و برخي ازمقامات دربار خبر ميدهد. مأموران ساواك و نيروهاي انتظامي و مأموران كميتهي مشترك ضد خرابكاري، بيدرنگ منزل تاجدار را در آريا شهر محاصره ميكنند و با حجت كاشاني درگير ميشوند. او در برابر مأموران، به مقاومت مسلحانه دست ميزند و پس از ساعتي درگيري و تبادل آتش ـ بنا بر گزارش ساواك ـ در ساعت 12:15 روز 1/2/54 بر اثر تيراندازي مأمورين كشته ميشود و دو قبضه سلاح كمري و يك قطار فشنگ از او به جاي ميماند. آقاي تاجدار كه خود از منابع ساواك و رئيس قسمت اقتصادي بانك مركزي بوده است، در مصاحبهاي با مقامات ساواك پيرامون بهمن حجت كاشاني چنين اظهار نظر كرده است: ... بهمن حجت كاشاني در اين اواخر خيلي افراطي شده بود و مرتب از دين و خدا و قرآن صحبت ميكرد و ميگفت معامله با دولت حرام است. حتي من براي او حوالهي بذر [بزر] يونجه گرفتم ليكن او از بازار آزاد بذر [بزر] خريد آن هم به قيمت گرانتر. درست پانزده روز بعد بود كه بهمن به منزل من آمد و گفت من به اتفاق كاترين و بچهها تصميم دارم به غار بروم شما هم بياييد با ما در غار زندگي كنيم كه من پاسخ مخالف دادم و مدتي در اين زمينه با هم بحث نموديم. در پايان، بهمن به من گفت من هجرت ميكنم و سپس در فرصت مناسب جهاد خواهم نمود... تا روز 1/2/54 كه صبح زود براي راهپيمايي از منزل خارج شدم. در ساعت 6:30 به منزل مراجعت نمودم ديدم در منزل من است. گفت من 4:00 صبح به تهران رسيدم و در مسجد آرياشهر نماز خواندم و از من خواست كه با هم در تراس منزل خصوصي صحبت كنيم سپس اضافه نموده دوشب قبل از خرمدره آمدم ابهر كه بيايم تهران و بين راه مأمورين چند مرتبه آمدند ماشين ما را بازديد نمودند و مرا نديدند و يك شب در يك غار ماندم و امروز صبح به تهران رسيدم و موضوع كشتن چهار نفر را شرح داد و گفت اول رفتم به طرف ابهر و چون ديدم ژاندارمها جمع هستند من راهم را تغيير دادم. سپس گفت هم اكنون نوبت شما است. متعاقب آن گفت من اين اشخاص را خواهم كشت. شما را، پرفسور عدل، پدرم، خسرو جهانباني، عبدالعزيز فرمانفرمائيان، مهندس مجد، آقاي علم، آقاي نخست وزير، قره گوزلو، فرهاد وارسته رئيس دفتر والاحضرت شهناز و اشاره نمود از بچههايم خبر ندارم كه مرده يا زندهاند. من گفتم با يك انگليسي ملاقات دارم بايد بروم و گفت به پرفسور عدل بگو من اينجا هستم من آمدم بانك سكرتري روزنامهاي آورد و گفت حجت كاشاني را بخوان ديدم بله سرهنگ رضائي نيز كشته شده است. كه من به بازرس شاهنشاهي و آقاي ثابتي تلفن زدم و موضوع را گفتم حدود ساعت 09:00 بود كه آقاي ثابتي گفتند بهتر است خانم و بچهها را به طريقي از منزل خارج كنيد كه من به وسيلهي خواهر خانم اين كار را كردم و در هنگام عمليات كسي در خانه نبود من در اداره تصميم داشتم ظهر بروم منزل مادر بهمن و او را كه بهمن از وي شنوائي دارد، به منزل خود ببرم. بهمن آن روز به من گفت حزب رستاخيز درست ميكنيد و به مردم با زور ميگوئيد بيائيد عضو شويد گفتم چرا نخست وزير را ميخواهي بكشي گفت نخست وزير عامل دست است و در مورد طرح خود بسيار مصمم بود. كاترين عدل نيز در مذهب افراطي بود و ميتوانست جانيترين فرد باشد. ضمناً بهمن و كاترين توطئه چيده بودند كه شهبانو را ترور كنند.
|
|